مدیرانی که تیمشان را ناخواسته فرسوده میکنند
- دسامبر 28, 2025
تا حالا شده آخر هفته برسد، اما بهجای نفس راحت کشیدن، فقط به این فکر کنی که دوشنبه چهقدر سخت شروع میشود؟ یا شده ببینی اعضای تیم، حتی بهترینهاشان، کمکم بیانگیزه، خسته و بیحوصله میشوند، بدون اینکه اتفاق خیلی عجیبی افتاده باشد؟ اینجاست که باید یک سؤال مهم بپرسیم: نکند خودِ مدیریت، ناخواسته، عامل این فرسودگی باشد؟
فرسودگی شغلی یا همان «Burnout» همیشه نتیجه فشار کاری زیاد یا پروژههای سنگین نیست. خیلی وقتها ریشه آن در رفتارها، تصمیمها و سبک مدیریتیای است که نیت بدی پشتش نیست، اما اثرش مثل قطرهچکانی است که آرامآرام انرژی تیم را خالی میکند. در این مقاله میخواهیم خیلی صادقانه و بدون شعار، درباره مدیرانی حرف بزنیم که تیمشان را ناخواسته فرسوده میکنند؛ نه برای سرزنش، بلکه برای آگاهی و اصلاح.
فرسودگی شغلی فقط خستگی جسمی نیست. ترکیبی است از خستگی ذهنی، بیانگیزگی عاطفی و احساس بیمعنایی در کار. کارمندی که دچار فرسودگی شده، شاید هنوز سر وقت بیاید، وظایفش را انجام دهد، اما دیگر دلش با کار نیست. مثل ماشینی که بنزین دارد اما موتورِش جان ندارد.
مشکل اینجاست که فرسودگی شغلی مسری است. اگر یک نفر در تیم بسوزد، دیر یا زود گرمایش به بقیه هم میرسد. بهرهوری پایین میآید، اشتباهها بیشتر میشود، خلاقیت میمیرد و در نهایت یا آدمها استعفا میدهند یا فقط «حضور فیزیکی» دارند.
وقتی صحبت از مدیرانی میشود که باعث فرسودگی تیم میشوند، ذهن خیلیها میرود سمت مدیران سمی، کنترلگر یا بیرحم. اما واقعیت این است که بخش بزرگی از فرسودگیها زیر سر مدیرانی است که نیت خوبی دارند، سختکوشاند و حتی خودشان هم خستهاند.
این مدیران معمولاً فکر میکنند دارند بهترین کار را میکنند: فشار میآورند تا نتیجه بگیرند، پیگیری میکنند تا کار زمین نماند، استاندارد بالا میگذارند تا کیفیت حفظ شود. اما دقیقاً همینجا، اگر آگاهی نباشد، مرز بین مدیریت مؤثر و فرسودگی تیم از بین میرود.
یکی از بزرگترین عوامل فرسودگی، ندانستن است. وقتی اعضای تیم دقیق نمیدانند چه انتظاری از آنها میرود، چه چیزی موفقیت محسوب میشود و معیار ارزیابی چیست، ذهنشان همیشه در حالت آمادهباش میماند.
مدیری که مدام نظرش عوض میشود، اول چیزی را تأیید میکند و بعد زیرش میزند، یا هدفها را شفاف بیان نمیکند، ناخواسته تیم را وارد یک بازی فرسایشی میکند. مثل راه رفتن روی زمینی که هر لحظه ممکن است فرو بریزد.
کمالگرایی در ظاهر صفت خوبی است، اما در مدیریت، اگر کنترل نشود، میتواند مثل سم عمل کند. مدیری که هیچوقت راضی نمیشود، همیشه ایراد میگیرد و هر خروجیای را «میشد بهترش کرد» میداند، بهمرور انگیزه تیم را میکشد.
کارمند با خودش میگوید: «وقتی هیچوقت کافی نیست، چرا خودم را بکشم؟» اینجاست که تلاش جای خودش را به حداقلکاری میدهد و فرسودگی آرامآرام جا خوش میکند.
پیام دادن آخر شب، تماس در تعطیلات، انتظار پاسخ فوری در هر ساعتی از شبانهروز… خیلی از مدیران اینها را نشانه تعهد میدانند، اما از نگاه تیم، این یعنی «هیچوقت حق نداری خاموش شوی».
وقتی مرز بین کار و زندگی شخصی از بین میرود، مغز فرصت ریکاوری پیدا نمیکند. حتی اگر حجم کار زیاد نباشد، همین حس آمادهباش دائمی، آدم را میسوزاند. مدیر شاید فکر کند دارد تیم را همراه میکند، اما در واقع دارد باتریشان را بدون شارژ خالی میکند.
بازخورد ندادن، یا فقط زمانی حرف زدن که مشکلی وجود دارد، یکی دیگر از عوامل فرسودگی است. آدمها نیاز دارند دیده شوند، شنیده شوند و بدانند کارشان ارزش دارد.
مدیری که فقط موقع اشتباهها واکنش نشان میدهد و موفقیتها را بدیهی میداند، ناخواسته این پیام را میدهد که «هر کاری بکنی، باز هم کافی نیست». نتیجه؟ ناامیدی، بیانگیزگی و در نهایت فرسودگی.
فشار آوردن شاید در کوتاهمدت جواب بدهد. ددلاین جلو میافتد، پروژه تحویل میشود، عددها خوب به نظر میرسند. اما این روش مثل قرض گرفتن از آینده است.
تیمی که با فشار دائمی جلو میرود، دیر یا زود خالی میشود. یا آدمهایش میروند، یا میمانند اما دیگر آن کیفیت و انرژی قبلی را ندارند. مدیر ممکن است موفقیت امروز را ببیند، اما هزینه فردا را نه.
مدیری که فقط دستور میدهد و گوش نمیدهد، حتی اگر آدم خوبی باشد، تیمش را فرسوده میکند. وقتی اعضای تیم احساس کنند نظرشان مهم نیست، دیده نمیشوند و تصمیمها بدون در نظر گرفتن واقعیتهای کار گرفته میشود، حس ناتوانی بهوجود میآید.
این حس که «هر کاری بگویی، فایدهای ندارد» یکی از خطرناکترین عوامل فرسودگی است. چون امید را از بین میبرد.
«ببین فلانی چقدر سریعتره»، «بقیه تونستن، تو چرا نه؟» این جملهها شاید از نظر مدیر انگیزشی باشند، اما در عمل، فشار روانی شدیدی ایجاد میکنند.
مقایسه مداوم، فضای ناامن میسازد. آدمها بهجای تمرکز روی رشد خودشان، وارد رقابت ناسالم میشوند یا از ترس قضاوت، ریسک نمیکنند. نتیجه؟ استرس، فرسودگی و افت خلاقیت.
امنیت روانی یعنی بتوانی اشتباه کنی، سؤال بپرسی، نظر مخالف بدهی، بدون اینکه تحقیر شوی یا به خطر بیفتی. مدیری که ناخواسته با واکنشهای تند، تمسخر یا بیاعتنایی این فضا را از بین میبرد، تیمش را به سمت فرسودگی هل میدهد.
وقتی آدمها مدام خودشان را سانسور میکنند، انرژی زیادی صرف «احتیاط» میشود. این انرژی از جایی کم میشود: از خلاقیت، انگیزه و لذت کار.
برخی مدیران فکر میکنند اگر خودشان بیشتر کار کنند، الگوی خوبی برای تیم هستند. اضافهکاری میمانند، همهچیز را کنترل میکنند و مسئولیتها را بهسختی واگذار میکنند.
اما پیام پنهان این رفتار این است: «به شما اعتماد ندارم» یا «اگر مثل من نسوزید، کافی نیست». این الگو، فرسودگی را نرمالسازی میکند و تیم را وارد مسابقهای میکند که برندهای ندارد.
کار فقط انجام وظیفه نیست. آدمها میخواهند یاد بگیرند، رشد کنند و آیندهای برای خودشان ببینند. مدیری که فقط خروجی امروز را میبیند و به توسعه مهارتها، مسیر شغلی و علایق تیم توجهی ندارد، ناخواسته انگیزه را میکشد.
وقتی آینده مبهم باشد، حال هم فرسایشی میشود.
اگر مدیری از تعادل کار و زندگی حرف بزند اما خودش و تیمش را تا نیمهشب نگه دارد، یا از احترام بگوید اما در عمل بیاحترامی کند، این تناقض بهشدت فرسودهکننده است.
تیم بیشتر از حرفها، رفتار را میبیند. این ناهماهنگی اعتماد را از بین میبرد و بدون اعتماد، هیچ تیم سالمی دوام نمیآورد.
تصمیمهای ناگهانی، تغییر اولویتها بدون توضیح، یا عوض شدن مسیر پروژهها بدون شفافسازی، ذهن تیم را خسته میکند. آدمها نیاز دارند بفهمند «چرا».
مدیری که وقت نمیگذارد زمینه تصمیمها را توضیح دهد، ناخواسته بار ذهنی تیم را بالا میبرد. این بار ذهنی، یکی از عوامل پنهان فرسودگی است.
حقیقت تلخ این است که خیلی از مدیرانی که تیمشان را میسوزانند، خودشان هم سوختهاند. فشار از بالا، مسئولیت زیاد، تنهایی تصمیمگیری… همه اینها مدیر را فرسوده میکند و این فرسودگی مثل موج به تیم منتقل میشود.
مدیری که به سلامت روان خودش اهمیت ندهد، نمیتواند انتظار داشته باشد تیم سالمی داشته باشد.
اولین قدم، آگاهی است. اینکه مدیر بپذیرد نیت خوب کافی نیست و اثر رفتارها مهمتر از نیت آنهاست. بعد از آن، گوش دادن واقعی به تیم، شفافسازی انتظارات، احترام به مرزهای شخصی و ایجاد فضای امن روانی میتواند معجزه کند.
گاهی یک گفتوگوی صادقانه، یک «حق با توئه»، یا یک تشکر ساده، بیشتر از هر ابزار مدیریتی اثر دارد.
مدیرانی که تیمشان را ناخواسته فرسوده میکنند، الزاماً آدمهای بدی نیستند. اغلب آنها سختکوش، مسئولیتپذیر و حتی دلسوزند، اما ناآگاه از اثر واقعی رفتارهایشان. فرسودگی شغلی مثل ترک مویی است که اگر بهموقع دیده نشود، یکدفعه دیوار را میشکند.
مدیریت خوب یعنی دیدن انسانها، نه فقط خروجیها. یعنی فهمیدن اینکه انرژی تیم منبعی محدود است، نه بینهایت. اگر مدیران یاد بگیرند قبل از نتیجه، به حالِ تیم نگاه کنند، هم آدمها سالمتر میمانند، هم نتایج پایدارتر میشود. و شاید مهمتر از همه، کار دوباره بتواند جایی برای رشد و معنا باشد، نه فقط جایی برای دوام آوردن.